در ابتدای بحث در مورد واژه "جامعه" کمی صحبت می کنم.
فرض کنیم، همه افراد و انسانهای ایرانی، به کشوری، مثلا عربستان، بروند و مردم عربستان جملگی راه ایران را پیش گیرند. در این صورت به نظر شما کشور ما کدام خواهد بود؟
با ذکر این مقدمه می خواهم در مورد مسئله ای صحبت کنم که بسیاری از دوستداران سلطنت پیشین می گویند. آنها شاه و اطرافیانش را افرادی وطن پرست می خوانند و مردم را به دلیل انقلاب 57 شایسته توهین دانسته و از آنها با نام خائن و نمک نشناس و ... نام می برند و در مواردی وقاحت را به آنجا می رسانند که از رضا پهلوی (که وی را گاهی شاهزاده و گاه شاهنشاه می خوانند!) طلب بخشایش می نمایند. این مسئله در حالی مطرح می شود که هیچ گاه واژه ای چون "وطن پرستی" را معنا نمی کنند و توضیح نمی دهند شاه کدام بخش از وطن را می پرستیده است!
در مسائلی که به حوزه علوم انسانی مربوط می شود، اصالت با انسان است و انسان تعیین کننده میزان قدرت و صحت مسائل می باشد. محمدرضا شاه، در هنگام خروج از کشور، به مانند پدرش مشتی از خاک ایران را با خود برد و هنگامی که در سال 59 در آسوان به خاک سپرده شد، آن خاک را نیز بر گور وی ریختند تا بر خاک وطن بخوابد. این مسئله نمایانگر اوج ناآگاهی وی از آنچه وطن و وطن پرستیست.
حال به سراغ سوال ابتدایی بحث می رویم. اگر محمد رضا بر مردم ایرانی حکومت می کرد که همگی در کشور عربستان زندگی می کرد، مگر نه این بود که باید مشتی خاک از آن صحراهای گرم بر می داشت و بر گور خود می ریخت؟ و مگر نه این بود که آن خاک به جز مشتی خاصیت مکانیکی، با خاک آسوان فرقی نداشت و به دلیل دستخوردن آن، خواص مکانیکی آن نیز با خاک اصلی، تقریبا یکی می شد؟ و به راستی دلیل این اختلاف دیدگاه بین مردم و شاه از کجا نشات می گرفت؟

شاه پس از کودتای 28 مرداد اعلام کرد که: "به ایران بازگشته ام تا حکومت کنم و برای سلطنت به کشور بازنگشته ام." هنگامی که قیمت نفت نیز به شدت بالا رفت، حجم دلارهای نفتی به قدری زیاد شد که احساس می کرد یک تنه می تواند کشوری را که دوست می دارد، به قدرت رساند. قدرت نظامی کشور را بالابرد، شروع به ساخت کارخانه کرد، آزادی رفتاری مردم را گسترش داد و سرانجام هنگامی که نوبت به آزادی سیاسی رسید، به سختی مقابله نمود. در آینده بیشتر در مورد مدارک موجود در مورد آن پادشاه عجیب ایران صحبت خواهم کرد، اما برای نمونه به این مرد اشاره می کنم که به استناد گزارش های پزشکان فرانسوی معالج وی، شاه خود را نظر کرده درگاه خدا و یا امام زمان می دانست و هنگامی که از بیماری سرطان خود مطلع شد، منتظر معجزه دیگری بود که او را شفا بخشد و به همین دلیل حتی در ابتدا ملکه فرح نیز از بیماری شاه آگاه نبود.
مسئله ای که شاه هیچ گاه نفهمید این بود که آنچه به یک سرزمین اعتبار می دهد و آن را شایسته سروری و یا بندگی می کند، نه خاک و نه آثار باستانی و نه میراث به جای مانده از پیشینیان، که مردم آن سرزمین هستند. آنچه شاه نفهمید، این بود که برای اداره مملکت در دنیای مدرن، به جای تکیه صرف بر سیاست نامه خواجه نظام الملک، باید کتابهای سزار بکاریا و ژان ژاک روسو را نیز سرلوحه حکومت قرار داد. شاه ندانست و هیچ گاه نیز نخواست بداند که در دنیای مدرن عصر شیوه مملکت داری رمه و شبان به سر آمده و حاکم یک مملکت برای اعمالش باید به مردم پاسخگو باشد و مهمتر از همه اینکه در دنیای مدرن، حاکم قدرت خود را نه از پدر و نه از مردگان و نه از خدا، که از جانب مردم و شهروندان آن سرزمین می گیرد.
نکته پیشین، چیزیست که طرفداران آن استبداد، هنوز درک نکرده اند و نپذیرفته اند که مردم هنگامی قدرت را که نزد محمد رضا پهلوی به ودیعه گذارده بودند، از وی بازپس گرفتند و به دیگری دادند. آینده ای که برای همه کسانی که قدرت ر از غیر مردم وام گرفته اند متصوریم. و به همین دلیل نه از فروپاشی امپراطوری اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی متعجب شدیم و نه از سقوط صدام و طالبان و موبوتو سسه سکو و ایدی امین. و باز پس گیری قدرت از محمد رضاشاه که عده ای امروز به آن افتخار می کنند و عده ای نیز احساس پشیمانی می نمایند٬ نمونه ای از همین سقوط هاست. اما مسئله مهم اینجاست که طرفداران سلطنت هنوز نفهمیده اند که حتی اگر یک نفر هم نباشد که نسبت به عمل خود در سال 57 اظهار پشیمانی نکند، باز مشروعیتی را متوجه محمدرضا شاه نمی سازد. زیرا وی در زمانی دم از تقدس وطن می زد، که کارد خود را برای بریدن گردن مقدس ترین اجزای وطن، یعنی مردم ساکن در آن و جوانان مخالف خود تیز می نمود.
